گره گشای-شعر

پیرمردی مفلسی برگشته بخت

روزگاری داشت ناهموار و سخت

هم پسر هم دخترش بیمار بود

هم بلایش فقر هم تیمار بود

این دوا میخواست آن دیگر پزشک

این غذایش آه بودی آن سرشت

این عسل میخواست آن یک شوربا

این لحافش پاره بود آن یک قبا

روزها میرفت در بازار و کوی

نان طلب میکند و می برد آبروی

از دری میرفت حیران بر دری

رهنورد اما نه پایی نه سری

ناشمرده برزن و کویی نماند

دیگرش پای تکاپوی نماند

رفت سوی آسیاب هنگام شام

گندمش بخشید دهقان یک دوجام

زد گره بر دامن آن گندم فقیر

شد روان و گفت کی حی قدیر

میخرید این گندم ار یکجا کس

هم عسل زان میخرید هم عدس

آن عدس در شوربا میریم

وان عسل با آب می امیختم

درد اگر باشد یکی دارو یکی است

جان فدا آن که درد او یکی است

گر تو پیش آری به فضل خویش دست

برگشایی هر گره که ایام بست

بس گره بگشوده ای ازهر قبیل

این گره را نیز بگشا ای جلیل

این دعا میکند و می پیمود راه

ناگه افتاده به پیش او پا نگاه

دید گفتارش فساد انگیخته 

آن گره بگشوده گندم ریخته

بانگ برد کی خدای دادگر

چون تو دانایی نمیدانی مگر

من تورا کی گفتم ای یار عزیز

که این گره بگشایی و گندم بریز

ابلهی کردم که گفتم ای خدای

گر توانی این گره را برگشایی

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت بهر چه بود

من خداوندی ندیدم زین نمط

یک گره بگشودی و آن هم غلط

الغرض برگشت مسکین دردناک

تا مگر برچیند آن گندم ز خاک

چون برای جستجو خم کرد سر

دید افتاده یکی همین زر

سجده کرد و گفت کی حی ودود

من چه دانستم تو را حکمت چه بود

هربلایی که تواید رحمتی است

هر که را دردی دهی آن دولتی است

زان به تاریکی گذاری بنده را

تا ببیند آن رخ تابنده را

در تو پروین نیست فکر و عقل و هوش

ورنه دیگ حق نمی افتد ز جوش

این سخن پروین نه از روی هواست

هرجا نوریست ز انوار خداست




/ 0 نظر / 16 بازدید